|
کبوتر
پیش روش مرگو می بینه،چشای خسته شو بسته نمی تونه پر بگیره،اون توی برفا اسیره سردی برف زمستون داره جونشو میگیره کبوتر فهمیده انگار که دیگه آخر راهه آخه فرصتی نداره زندگیش دیگه تباهه توی اون لحظه ی آخر ابلیس مرگو جلوش دید کبوتر چشماشو زود بست بیچاره بد جوری ترسید یاد اون روزایی افتاد که بهار هم نفسش بود همو تنها نمیذاشتن دست اون توی دسش بود کبوتر نفس نداشتو دیگه داش تموم میشد لحظه لحظه های عمرش همه شون حروم میشد کبوتر چشماشو وا کرد اما چیزی نمی دید رو چشاش یه لایه برف بود کبوتر به تلخی خندید تا جایی که چشم می دید همه جا سفیدی میزد تپش قلب کبوتر رو به نا امیدی میزد... بعد یک مدت کوتاه کبوتر دیگه برید چشماشو آروم بستو آخر جاده رسید ... "فرزانه پروین" |
|